سلطان محمد مطربي سمرقندي
408
تذكرة الشعراء ( فارسي )
اين رباعى هجو كرده ؟ ملّا مجلسى پنداشته كه پادشاه را اين هجو خوش آمده ، گفته كه : شهريارا ! قائل اين رباعى فقيرم و مير محمد صالح شهرت كاذب نموده ! خاطر همايون پادشاه ، از اين سخن به غايت برآشفته شده و فرموده كه اگر چنانچه قائل رباعى تويى ، هفت هزار تنگهاى كه به صلهء قصيدهات مقرّر شده بود ، به خونبهايت محسوب گرديد ؛ بعد از اين امر به اخراج ملّا نمودهاند . بيت : طالع بخت مرا هيچ منجّم نشناخت * يا رب از مادر گيتى به چه طالع زادم روزى مؤلف اين كتاب ، اين حكايت را در حضور زبدهء ارباب تصنيف ، مولانا صادقى المدعوّ به « صوفى بالتو » تقرير كرد . فرمود كه : اى برادر ! من از عبد اللّه نيشابورى و از ملّا مجلسى ، به مراتب بىطالعترم ، به واسطهء آنكه روزى به خانهام مهمان آمد و در كاشانه به مضمون : بيت : در خانه غير آب كه سقّا به نسيه ريخت * از خوردنى دو سير نداريم هيچ بار هيچچيز موجود نبود ، به هرطرف تك و دو كرده چيزى به رهن گذاشته ، به بازار برآمدم ، تا قدرى گوشت به هم رسانم ، هرچند جستجو نمودم از لحم غنم در شهر نشان نديدم ، آخر به گوشت بقر قرار دادم ، چون مهمان آن ديد گفت : اى برادر ! اين را چه خواهى كرد ، گفتم : به جهت ملازمان ياران آوردهام ، فرمود كه : وى به مزاج من از آن مضّرتر است كه وى را توانم ديدن ، چه جاى آنكه توانم خوردن . گفتم : چاره چيست ؟ گفت : اگر قدرى روغن ز غير موجود شود تا بريانسازى نيكو خواهد بود . پس معدودى چند فلوس به خدمتكار داده به روغن فرستادم ، رفت و روغن چراغ آورد ! گفتم : اين را چه كار كنم ؟ گفت : پنداشتم كه روغن چراغ احتياج است ، پس آن روغن را بازگردانيدم تا روغن ز غير بيارد . چون به پهلو نظر كردم ، گوشت را تمام گربه ربوده بود ، حيران شدم ، بعد از فرصتى خدمتكار دست خود را بر بالاى دست نهاده از در درآمد كه در راه پايم بر سنگى آمد و افتادم و كاسه شكست و روغنها همه بر زمين ريخت .